تسلی

چند خطی زیر باران
 
عبور
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ : توسط : جواد کلاته عربی
زندگی در جریان است
بی من
و حتی بی تو.
نامرد، جایمان می‌گذارد
و می‌رود
و ما می مانیم
تنها
جامانده.
و من
نگران غلبه زندگی...
باید فکری کرد
باید رفت
باید جایش گذاشت...

سه شنبه، ۱۷مرداد۹۶
ساعت۲۰

 
سکوت اجباری
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ : توسط : جواد کلاته عربی
اگه ساکتم
نه اینکه حرفی نباشه؛
هست٬
اما
هر حرفی برای گفتن نیست...

 
منتظر
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ : توسط : جواد کلاته عربی
جاده رفته
کفش‌هایت را هم برده
و تو
هنوز پر از راهی...

 
اشتباهی
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ : توسط : جواد کلاته عربی
اگه دلی به دلی راه نداشته باشه
همون بهتر هیچی بینشون نباشه

 
دروغ اما...
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ : توسط : جواد کلاته عربی
می‌گفت چشم خطرناک است
من اسیر زبانش شدم اما،
اسیر حرف‌های ناگفته‌اش...

 
حرف‌های تمام‌نشدنی
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ : توسط : جواد کلاته عربی
سینه‌ی کوه
تیشه‌ی شیرین
چشمه‌ی واژه
و هنوز
هزار هزار حرف نگفته...

 
زبان‌نفهم
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ : توسط : جواد کلاته عربی
گوش شنوا ندارد
و نمی‌خواهد داشته باشد
دل...

 
راه رهایی
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ : توسط : جواد کلاته عربی
اشک نبود
آدمی دق می‌کرد
می‌مرد.

 
به دنبال تو...
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ : توسط : جواد کلاته عربی
آدم‌ها شبیه تو هستد
یا من شبیه‌ساز تو شده‌ام این روزها؟

 
عروسِ هزارداماد
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ : توسط : جواد کلاته عربی
نگاه کن
گاهی دوست داشته باش
اما دل نبند...
عبور کن
برو...

 
بی رنگی
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ : توسط : جواد کلاته عربی
برف را دوست دارم
این سروش ازلی و ابدی را...
همه را بی‌رنگ می‌کند

 
غریبگی
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ : توسط : جواد کلاته عربی
سنگدل!
نانِ آخر افعالت، آجر...

 
ذکر شب قدر
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤ : توسط : جواد کلاته عربی

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست

در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

جام جهان‌نماست ضمیر منیر دوست

اظهار احتیاج، خود آن‌جا چه حاجت است

 

 

شمس الدین محمد شیرازی


 
برای آن صد و هفتاد و پنج نفر
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : جواد کلاته عربی

فذکِّر انما انت مذکِّر

وقتی سال‌ها می‌گذرد از واقعه‌ای، وقتی حقیقتی وجود دارد اما نزدیک است که فراموش شود، و وقتی راه را ازبی‌راهه نمی‌توان بازشناخت، کسی باید بیاید، چیزهایی را یادمان بیندازد و چراغ راه‌مان شود.

و حالا بعد از سال‌ها که خورشید رفته است، آن صد و هفتاد و پنج نفر باید بیایند تا چیزهایی فراموش نشوند. و با دستان بسته بیایند، که ما شرم کنیم، غیرت کنیم و بازگردیم به راهی که خورشید رفته‌ است.


 
نردبان
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : جواد کلاته عربی

دردسر از آنجایی شروع می شود که می‌روی سر کلاس می‌نشینی، می‌شنوی و کمکی می‌فهمی و بگی نگی می‌پذیری، ایمان می آوری. حالا دیگر وقت سوال و امتحان است. 

حالا مرد می‌خواهد پای حرف‌هایی که شنیده‌ و پذیرفته، بایستد.

خدایا...

بر ما آسان بگیر.


 
 
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : جواد کلاته عربی

خمینی، خمینی، خمینی... 34

خمینی، خمینی، خمینی... 68

 خمینی، خمینی، خمینی... 101

خمینی...


 
مگر چشم تو دریاست!
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : جواد کلاته عربی

سن و سالی ازش گذشته بود. به سختی راه می‌رفت و می‌نشست و برمی‌خاست، اما وقتی حرف می‌زد، انگار هنوز سال پنجاه و نه است و قبل از شهادت آقا نصرالله، و هنوز هزار کار نکرده برای انقلاب دارد.

امروز، سوم خرداد نود و چهار، "مگر چشم تو دریاست!" منتشر شد

"مگر چشم تو دریاست!" روایت حاجیه خانم جنیدی است از همسرش، مرحوم حجت‌الاسلام والمسلمین شیخ احمد جنیدی امام جمعه‌ی فقید رودسر و فرزندان شهیدش، محمد، حاج‌ عبدالحمید، نصرالله و رضا جنیدی.


 
 
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ : توسط : جواد کلاته عربی

امروز، سوم خرداد نود و چهار

بیاد احمد متوسلیان، که جاده‌ی اهواز ـ خرمشهر و خونین‌شهر و دل خیلی‌ها را فتح کرد و رفت نشست پشت ابرها.


 
 
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط : جواد کلاته عربی

گاوها را یا برای گوشت‌شان نگه می‌دارند، یا برای شیر و یا این‌که مثل خر ازشان کار می‌کشند.


 
 
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : جواد کلاته عربی

وقتی به او نیاز دارم، می‌خوانمش فقط. چقدر بی‌معرفت و بی‌ادب، من و چقدر با مرام و با معرفت، او! می‌شنود و اجابت می‌کند. گاهی حتی وقتی هنوز چیزی نگفته‌ام، خودش بو می‌برد و می‌فهمد و کارم را راه می‌اندازد. هوایم را دارد.

کسی می‌گفت او هم ما را صدا می‌زند و چیزهایی می‌خواهد؛ برای خودمان.

و ما...

 


 
قحطِ آب است
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : جواد کلاته عربی

باران اگر نبود، دل انسان‌ می‌خشکید، ترک برمی‌داشت.


 
در این هوا که گرفته‌ست و گاه بارانی
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : جواد کلاته عربی


 
 
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : جواد کلاته عربی

نمی‌دانم چرا بعضی از ما آدم‌ها اعمال و رفتار ناپسند دیگران بیش‌تر به چشم‌مان می‌آید تا اعمال و رفتار ناپسند خودمان! لااقل من که این‌طورم.

بگذریم. از همین رهگذر می‌خوام بگویم در تحلیل بعضی کنش‌ها و واکنش‌ها روزمره‌یمان دیدم ما معمولاً در بیش‌تر حوادث و اتفاقات و در برابر رفتارهایی که به مذاق‌مان خوش می‌آید و نمی‌آید، غریزی عمل می‌کنیم؛ طبیعی، طبق طبع و طبیعت‌مان. مچ خودم را هم در این باب زیاد گرفتم؛ الی ماشاالله.

به تیپ و پرستیژ و کلاس اجتماعی و سطح سواد و ژست‌های مذهبی و غیر از آن هم ربطی ندارد. غریزی عمل می‌کنیم. در صورتی که می‌توان اخلاقی و انسانی هم عمل کرد.


 
گردش نوروزی
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : جواد کلاته عربی

زیراب،

شهر امام‌زاده‌ها (زین‌العابدین، عبدالحق، شاه‌نظر و ... علیهم السلام)

شهر چشم‌اندازهای فراموش نشدنی؛ خیابان‌ها و کوچه‌ها و خانه‌های روی کوه‌های روبه‌روی هم

شهر نقاشی‌های قشنگ شیروانی‌ها؛ نارنجی، آبی، زرد، سبز و ...

شهری که چشم‌هایت از دیدنی‌هایش سیر نمی‌شوند

شهر مردمان خون‌گرم و مهمان‌نواز

شهر پل زیبای روی رودخانه‌ی وسط شهر و پیاده‌رو اش

زیراب،

شهرِ نوشیدن

شهرِ ملالِ بعد از نوشیدن


 
وقتی حرف حساب حالی‌ات نمی‌شود
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

استارت زد، دنده‌ی یک، دنده‌ی دو، گاز، گاز و مستقیم توی جدول‌های وسط میدان؛ دقیقاً هم عمود بر جدول‌های میدان. بالا، پایین، سر، صورت، شیشه، توقف، و دری که به سختی باز شد تا بیایم بیرون.

شاید سی ثانیه هم طول نکشید. ماشین سالم و خاموش و خالی، تبدیل شد به ماشینی با لاستیک‌های ترکیده، جلوبندی داغون، شیشه‌ی شکسته شده و درهایی که به زور باز می‌شدند. و دو نفر گیج و منگ از تصادف. کِی؟ پنج صبح.   


 
آتشی دیگر
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

گفت «این که می‌گویند از کوره در نرو، یعنی این‌که با همه‌ی سختی‌ها در کوره بمان تا آب‌دیده شوی. کسی که از کوره در می‌رود، کم آورده است و همین "کم" هم می‌ماند.»

بعضی وقت‌ها آتش، عتاب و عِقاب نیست؛ برای بزرگیِ توست.


 
من یک مادر هستم
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

برش‌هایی از کتاب شهیدان جنیدی:

آقانصرالله که داشت می‌رفت جبهه، گفت «من دارم می‌رم شهید بشم، آلبالوپلو درست نمی‌کنی بخورم بعد برم؟» مادرش بمیرد، گفتم «تو برو، من آلبالوپلو می‌پزم، می‌دم بیرون.» ما این‌قدر کمر همت‌مان را بسته بودیم. اما برای حاج‌حمید اصلاً این چیزها را نمی‌توانستم قبول کنم، خیلی بی‌تابی کردم. البته جلوی مردم‌ هرگز؛ فقط توی خانه. نه این‌که بین بچه‌هایم فرق بگذارم، نه. اما حال و روزم با اول جنگ خیلی فرق می‌کرد. بچه‌ها و حاج‌آقا،‌ همه رفته بودند و مانده بود فقط یک حاج‌عبدالحمید که آن هم ذره‌ذره جلوی چشم‌هایم آب شد و رفت.

***

بعد از جنگ، تابستان‌ها دست زن و بچه‌اش را می‌گرفت و می‌آمد رودسر. یک روز آمد و گفت «قبض تلفن‌تون رو ببین!» برده بود پرداخت کرده بود. سی هزار تومان پول تلفن آمده بود و آن زمان واقعاً پول خیلی زیادی بود. گفت «چرا این‌قدر تلفن می‌زنی مامان؟» گفتم «مادر چی‌کار کنم؟ دلم تنگ می‌شه. وقتی صدای تو و بچه‌ها رو می‌شنوم، دلم آروم می‌گیره و دوباره مشغول کارهام می‌شم.» چند دقیقه بعدش دیدم رفت یک کاغذ کوچکی روی گوشی تلفن چسباند. رفتم جلو دیدیم رویش نوشته «الا بذکر الله تطمئن القلوب.» گفتم «مادر تو فکر می‌کنی من این چیزا رو نمی‌دونم؟!

(به روایت حاجیه خانم جنیدی؛ مادر شهیدان: محمد، حاج‌عبدالحمید، نصرالله و رضا)


 
خیال باطل
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

روزهایی همه چیز و همه کس را فراموش کرده بودم و امروز، بعدِ سال‌ها سعی می‌کنم آن روزها فراموش کنم؛ روزهایی که همه چیز و همه کس را فراموش کرده بودم.


 
یکی دو ساعت مانده به بیستم ماه اسپندان
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

فکر کن همه چیز را فراموش کرده‌ام

و باور کن

تا شاید تو هم فراموش کنی کسی را که فکر می‌کنی همه چیز را فراوش کرده است


 
چند روزی شناخت
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

نمی‌دانم واقعاً چه شد! شاید خودم را گرفته بودم؛ جلوی چشم‌هایی که نتوانستند تحمل کنند؛ یا نه؛ نهان‌تر از آن، پیش خودم. و خدا رهایم کرد.

اما حالا حتماً می‌دانم. می‌دانم که خودم را رها کرده‌ام. خودت دیدی. پس بگیرم، خدایم.


 
مکروا و مکر الله
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

داشت کج می‌رفت و می‌دید همه چیز راست می‌آید. کمی شک داشت. گفت مگر می‌شود کج رفت و همه چیز راست بیاید؟!!! نمی‌شود؛‌ پس من بر راه درستم.

الان هم دارد بر همان راه می‌رود. تنها فرقش با سال‌ها پیش، شکش بود که حالا، سال‌هاست به یقین تبدیل شده.


 
و الله خیر الماکرین
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

خواب دیدم بچه‌ای به‌م آدامس داد.

شیرینیِ ناپایدار و از دست‌رفتنی آدامس و سرگرم بودنِ ـ شاید ـ بی‌حاصل به آن، تصویر حقیقیِ پس پرده‌ی اتفاقات این چند روز اخیرم بودند.

ماجرا خیلی ساده است. آدم‌هایی که سن و سالی ازشان می‌گذرد و داشته‌هایی که به آن پز می‌دهند و با آن آرام می‌گیرند، مثال بزرگ‌تری از همان کودک و اسباب‌بازی‌هایش است. هرچه بزرگ‌تر می‌شویم،‌اسباب‌بازی‌هایمان هم مثل خودمان بزرگ‌تر می‌شوند. نسبت همان است؛‌ الّا این‌که در این سال‌ها که بزرگ‌تر شده‌ایم، معصومیت کودکانه‌یمان را از دست داده‌ایم. 


 
 
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

بعضی وقت‌ها، هر چقدر تلاش می‌کنم، حرص کار را می‌‌خورم و وسواس به خرج می‌دهم، می‌بینم نمی‌شود، می‌بینم حتی کارها خراب‌تر می‌شود وقتی بیش‌تر اصرار می کنم. نمی‌فهمم چه خبر است و مستاصل می شوم. حتما باید دوستی بیاید و بگوید «خداست که دارد خودش را نشانت می‌دهد. ببینش. می‌گوید تو هیچ‌کاره‌ای. می‌گوید کار من است، نه تو.»


 
 
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

فکر می‌کردم ماهایی که از کمی و کاستی و اتفاق‌های ریز و درشتِ تلخ این عالم رنج می‌بریم، اگر پرده می‌افتاد و می‌دیدیم چقدر همه‌چیز حساب‌شده و بی عیب و نقص دارد کار خودش را می‌کند، از فرط تحیر قالب تهی می‌کردیم.


 
محمدِ زمان ما
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

همین دقایق بود که نازل شداز آسمان، مثل باران، مثل کوه.

و عبایش را کشید روی سر یک دنیا آدم.

یادش به خیر.


 
 
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ دی ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

چقدر برخی فرازهای اوپانیشادها به عرفان اسلامی نزدیک است!

«به من توضیح بده که ظهور و تجلی برهما کیست؟ نه آن که ماوراء بصیرت و بینش ماست؟ آن‌که روح همه چیز است؟ او روح توست. آن‌که او در زمین جای دارد... در آب‌ها ... در آتش... در جو... در آسمان... در آفتاب... در چهار سوی افلاک... در ماه و ستارگان... در ظلمات... در نور... آن‌که در همه چیز سریان دارد و با این همه غیر از همه چیز است. آن‌که شناخته همه چیز را انجام می‌دهد، آن‌که پیکر او همه‌ی چیزهاست، آن‌که از درون همه چیز را در ید اختیار دارد ـ او روان توست، مراقب درونی و جاودانه.

آن‌که او در تنفس جای دارد... در سخن گفتن، در دیده... در گوش... در مغز... در پوست... در ادراک، با این همه خود غیر از ادراک است... اوست بینای نادیده و شنوای ناشنیده و اندیشه‌مندی که اندیشه را به کنه او راهی نیست و فهمیده‌ای که فهم را بر او دستی نه. و با این همه غیر از نادیده... ناشنیده... ادراک ناشنونده است... او روان توست،‌ مراقب درونی و جاوندانه.» (از کتاب تاریخ ادیان اثر جان ناس)

یاد فرازی از خطبه‌ی یکم نهج‌البلاغه افتادم؛ آن‌جا که در باب توحید می‌فرمایند «مع کل شیء لا بمقارنه و غیر کل شیء لابمزایله»

پ.ن: اوپانیشاد، متن مقدس و فلسفی دین هندو است.


 
مگر چشم تو دریاست!
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

مقارن اربعین حسینی، نگارش کتاب زندگی‌نامه‌ی مادر شهیدان جنیدی به پایان رسید.


 
 
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

تا حالا شده عکسی را دست‌تان بگیرید، اما به جای آن، کسی را ببینید که ایستاده، چشم پشت دوربین گذاشته و عکس را دارد می‌گیرد؟

چند تا از این عکس‌ها در خاطر و خاطرهایتان دارید؟


 
 
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

نه که حرفی نباشه، هست، اما ...


 
 
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

لا یوم کیومک یا ابا عبدالله


 
 
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی
شعری از شهریار که قورت می‌دهم به جای تقریر.

 
قطره تقسیم بر دریا
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

- مسافرت با قطار خوبی‌اش این است که ایستگاه به ایستگاه باید بایستی، صبر کنی، ساعت را نگاه کنی و بپرسی کی می‌رسی، و این انتظار، خیلی حرمت‌ها را حفظ می‌کند. حس خوبی ندارم وقتی بفهمم قرار است یک ساعته برسم مشهد.

- قبل از هر چیز، باید مراقب بود در خیابان‌ها و بازارها به پست آدم‌های بی‌انصاف برنخوری. وگرنه پولی رو که با حساب به تو داده‌ند، باید بی‌حساب تقدیم کنی.

- مسافرت زیارتی مجردی، شاید اجازه بده بیش‌تر توی حال خودت باشی و به‌ت بچسبد و به همه‌ی برنامه‌هایت برسی؛ اما این‌که با خانواده باشی و به‌شان خدمت کنی، ارزشش بیش‌تر است.

- کم پیش آمده درباره‌ی چیزی که دارم می‌بینم تردید کنم و مدام مکث و تأمل کنم و به خودم تلقین کنم که الان این‌جا فلان جاست و اینی که جلوته فلانیه. اما هر بار که از دور، گنبد و بارگاه آقا علی‌بن‌موسی‌الرضا رو می‌دیدم، این حس و حالو داشتم. حتی اگر تو یه روز، چند بار تکرار می‌شد. انگار ـ و البته در حقیقت ـ فاصله‌ها به قدری زیاده که نمی‌شه درک کرد. یاد بنده‌خدایی افتادم که می‌گفت «دل ما مثل یه بزازیه. هر کسی می‌آد یه تیکه‌شو می‌بُره و می‌ره.» جمع کردن خاطر خیلی سخته. این‌که یه جایی با تمام وجودت حضور داشته باشی.

- کفشهایم را تحویل دادم و رفتم جلوتر. چند متری مانده به ضریح، جایی پیدا کردم به اندازه‌ی دو جای پا و به رسم ادب شروع کردم به خواندن زیارت‌نامه. دوست داشتم نیم‌نگاهی هم به ترجمه‌ی جاهایی داشته باشم که معنی‌شان را نمی‌فهمیدم. گاهی هم رد می‌شدم و می‌رفتم جلو. چند بار برگشتم واژه‌ها را از اول خواندم و درست تلفظ کردم. با خودم می‌گفتم «حالا مگه من چند بار توی عمرم این زیارت‌نامه را می‌خوانم. حالا چند دقیقه‌ای بیش‌تر می‌ایستم.» می‌دانستم کار با این‌طور حرف‌ها درست نمی‌شود اما باز با خودم می‌گفتم ادبِ بی‌معرفت بی‌ثمر نیست. زائرها مدام از کنارم رد می‌شدند و می‌خوردند به‌م. اما یک‌بار هم برنگشتم ببینمشان.

- از درب کوچک سمت راست وارد فضای زیر گنبد شدم. چهارچوب در را بوسیدم و یکی دو قدمی رفتم جلو. چندین سال که حال و هوای دیگری داشتم، بوسیدن و تبرک در و دیوار حرم اهل‌بیت را عوامانه و از سر بی‌معرفتی و لابد خودم را جدای از این‌ها می‌دانستم. اما از وقتی داستانی از علامه تهرانی خواندم، من هم دوست دارم از عوام‌الناس‌های بارگاه اهل‌بیت باشم، انشاءالله. آرام‌آرام به کناری هدایت شدم و ایستادم. کسانی که عقب‌تر ایستاده یا نشسته بودند، دعا و راز و نیازشان که تمام می‌شد، می‌رفتند و مایی که جلوتر بودیم، می‌توانستیم برویم سمت دیوار؛ مثل تکه‌های پازلی که جا‌به‌جا می‌شوند. و بالأخره رسیدم کنار  دیوار و به آن تکیه دادم.

- اولش دریایی از جمعیت به چشمت می‌آید و لحظاتی بعد، اما حرم خلوت می‌شود و تو می‌مانی و آقا. انگار هیچ آدمی نیست و هیچ سروصدایی و کسی نمانده که تو را هل بدهد و به داد و فریاد مناجات کند و تو بشنوی. حتی صدای صلوات‌ها را هم دیگر نمی‌شنوی.

- و سرانجام، لحظه‌ی نابی که نمی‌دانی چه بگویی و سکوت می‌کنی و غرق در فضای بی‌انتها می‌شوی و می‌شوی خودِ اشک. جاری می‌شود، می‌روی آن‌جا که "او" می‌خواهد. و او خودش می‌بردت. حتی می‌توانی لامکانی و لازمانی را تجربه کنی. فقط کافی‌ست برای لحظاتی نباشی. دوستی می‌گفت «در معاشقه، برای لحظه‌ای نه عاشق می‌ماند و نه معشوق؛ جز عشق، و لاغیر.» اگر ذره را تقسیم بر دریا کنی چند می‌شود؟ تو آن لحظه همان‌قدری؛ هیچ، و البته‌، شاید همه‌ی دریا.


 
 
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

«محبت است که زنجیر می‌شود گاهی»


 
زنجیر
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

یک پیاله خَمر و یک عمر خُمار


 
 
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

 گفت دیشب خواب دیدم از کربلا برگشتی. تازه نشستم و رفتم توی فکر که دیروز کجا بودم و نمی‌دانسته‌ام.


 
بی‌اختیار
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

آدمی زیر زبانش پنهان است

و پشت چشم‌هایی که گاهی اختیارشان از دست می‌رود.


 
 
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

خیس می‌کند شهر را، باران

و مرا نم می‌زند،

می‌شوید،

از رنجی که می‌برم

و بی‌قرار را

می‌کند آرام،

رام.

 


 
تا ابد
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

امرداد، ماه تولد چهار سالگی‌.

پ.ن: امُرداد به معنای بی‌مرگی و جاودانگی و تجلی رستگاری است.


 
دریا
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

پرس و جو کرد چه شده. اما نمی‌خواستند بفهمد. گفتند آقا ناراحت می‌شود.

بطری پلاستکی پر از ادراری را انداخته بودند توی حیاط خانه. فهمید، خنده‌اش گرفت. گفت این بنده‌خدا شنیده ما طبیب‌ایم، دوا و درمان می‌کینم، فکر کرده طبیب جسم‌ایم. فرستاده آزمایش‌اش کنیم. نمی‌دانسته ما طبیب روح و جانیم.


 
 
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ : توسط : جواد کلاته عربی

صبح که رفت مسجد به مهمان ناخوانده‌ی شهر سری بزند، دید مرد غریبه عبای غیمتی‌اش را برده است. سرد بود. هر چه تعارف کرد، شب را نیامد به میهمانی‌ خانه‌اش. در اتاقک کنار مسجد ماند. او هم عبایش را از خانه آورد، یخ نکند.

می‌خندید. می‌گفت من را بزرگ دیده بود که عبایم را برد.


 
← صفحه بعد